اگه دوستم نداری به روم نیار

به چه قیمتی گذشتی از شبهای خیس مهتاب
چی گذاشتیم ازمن و تو بجز آرزوی برآب

به چه قیمتی غرورو سرراهمون کشیدی
چرا لحظه های با هم بودنامونو ندیدی

خوب من ما هردو باختیم توی این بازی بیخود
هردو تامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده منو تو لحظه را کشتیم
حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار
یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهائی گم بشم
نذار حرف و حدیث مردم بشم



نمی توانم !

نمی توانم !

نمی توانم دغدغه های جنسی ام را سرکوب کنم ...

نمی توانم نقاب بی تفاوتی در چهره بزنم .

حداقل در برابر تو نمی توانم ، تو که میدانی ناگفته ها ، و میخوانی نانوشته ها را

من انسانم ، ضعیفم

پس در برابر تو سر به خاک می سایم و گونه هایم گلگون میشود از شرم این ناتوانی...


چشم ها

از آینه به چهرش نگاه میکردم ...

دریغ از یک ذره دلخوشی و امید ، مثل سنگ !

راننده مینی بوس رو میگم ...

موهای ژولیده و ظاهر نامرتبی داشت ، مثل درونش !


یه لحظه تو آینه متوجه من میشه که بهش خیره شدم

چشمم رو برمیگردونم و نگاهم میافته به آگهی ترحیمی که روی شیشه جلو نصب شده و دوباره نگاهش میکنم ، لباس سیاه به تنشه .

پیرمرد ، معشوقش رو از دست داده بود ...


می دونم

خسته نشدی ؟ بس کن دیگه احمق .............

که چی همه اینا رو مینویسی

آخرش چی میشه ؟ مشکلت حل میشه ؟

یا دوس داری مثل دیوونه ها هروز بیای چک و بخونی که چی نوشتی ؟

تمومش کن

می دونم خسته ای

می دونم بریدی

می دونم


دلتنگم ، از عمق وجود

هوا ابریه...

نه سرده نه گرم ، خنک و بهاری ........ صدای نم نم بارون میاد ، پنجره رو باز میکنم .

نمیدونم چرا یهو یاد 1 سال پیش میوفتم ... همه خاطره ها از جلو چشمام رد میشه

یادش بخیر...

روزای خاطره انگیزی بود ... هم روزای خوب داشتیم هم بد ... هرچی که بود ، خیلی

خیلی خیلی هوس اون روزا و اون ساعتا رو دارم ...

اگه میشد ، همین الان چمدونمو برمیداشتمو میرفتم اونجا .


دل تنگم ، از عمق وجود


آخرین ارسال ها