وقتی...

وقتی میگم هیچ چیز آرومم نمیکنه ،  باور نکن!


من تورو کم دارم ...آره



شاید قسمت اینه

2 دی 90 - ساعت 4 بعد از ظهر


هوا ابری و دلگیره ... در واقع همیشه عصر جمعه ها دلگیر بوده...

یه حالت تنگی نفس و خفگی گلومو فشار میده...

لباسامو میپوشم ، ذهنم بمبارون میشه از اینکه کسی رو ندارم تا باهاش برم بیرون.

پیاده قدم میزنم تا ته کوچه ، سکوتش عجیبه ! کسی نیست تو خیابونا...

به خودم میگم : دیوونه شدی باز ؟ برگرد ...

و برمیگردم تو خونه ... با همون لباسای بیرون میشینم پشت سیستم و کنج هیچستان خودم زانوهامو بغل میکنم و ...




آخرین ارسال ها