نیایش

اینجا کسی منتظر نیست ...

باید بروم !

اینجا کسی عاشق نیست...خدایا

خیلی وقت است حتی کلاغ ها هم بیصدا شده اند...

عذاب کدامین گناه بزرگیست این مرداب؟

معبود بخشاینده ی من... من راه را نمی یابم...

چشمم اشکبار و دلم دریای غم است ، دست هایم را بگیر...

قسم به شمعدانیهای لب حوض که هنوز هم میتوانم خوب باشم.


خالق بی همتای من...

چرا آدمها را آفریدی خداوندا ؟

عقل ناچیزم نمی پذیرد این همه زشتی و ناپاکی را ...


محبوب جاودانه ی من

خِرَد خُرد من از درک حکمت عظیم تو عاجز است.

آزارم میدهد این پلیدی ها ...


خالق بی همتای من...

کجاست ؟

کجاست مفاهیم مجازی مانند عشق و دوستی ؟

به پاکی و عظمتت قسم ندیده ام ... سال هاست دلم برای ذره ای دوستی خالص تنگ شده...


ذهنم اینجا نیست...

من اینجا ، تو اتاق تاریکم نشستم...

ذهنم اینجا نیست !


رفته یه جای دور ... یه صبح سرد ، آفتاب تند و چیکه چیکه آب شدن برفا...

                          سوز سرد و حس تنهایی...


من اینجام...کنار شعله های مصنوعی شومینه ، ذهنم اینجا نیست...دل سردم


آخرین ارسال ها