همیشه

شاید تو هم مثل من تو دلت آشوبه و بروی خودت نمیاری...

اما همین که میخندی دلم آروم میشه...

هربار که ناراحتی میای پیشم و مشکلت رو میگی

میدونی واست همه کار میکنم...

.

.

.

یادت میاد؟

یه صبح پاییزی ازت پرسیدم تاحالا عاشق شدی؟ تو چشمام زل زدی و گفتی نه

آروم پلک زدم ، خندیدم

یه نگاه به آسمون کردم و...


همه آرزوم اینه خوب و خوشبخت باشی ، همیشه


وقتی...

وقتی میگم هیچ چیز آرومم نمیکنه ،  باور نکن!


من تورو کم دارم ...آره



شاید قسمت اینه

2 دی 90 - ساعت 4 بعد از ظهر


هوا ابری و دلگیره ... در واقع همیشه عصر جمعه ها دلگیر بوده...

یه حالت تنگی نفس و خفگی گلومو فشار میده...

لباسامو میپوشم ، ذهنم بمبارون میشه از اینکه کسی رو ندارم تا باهاش برم بیرون.

پیاده قدم میزنم تا ته کوچه ، سکوتش عجیبه ! کسی نیست تو خیابونا...

به خودم میگم : دیوونه شدی باز ؟ برگرد ...

و برمیگردم تو خونه ... با همون لباسای بیرون میشینم پشت سیستم و کنج هیچستان خودم زانوهامو بغل میکنم و ...




نیایش

اینجا کسی منتظر نیست ...

باید بروم !

اینجا کسی عاشق نیست...خدایا

خیلی وقت است حتی کلاغ ها هم بیصدا شده اند...

عذاب کدامین گناه بزرگیست این مرداب؟

معبود بخشاینده ی من... من راه را نمی یابم...

چشمم اشکبار و دلم دریای غم است ، دست هایم را بگیر...

قسم به شمعدانیهای لب حوض که هنوز هم میتوانم خوب باشم.


خالق بی همتای من...

چرا آدمها را آفریدی خداوندا ؟

عقل ناچیزم نمی پذیرد این همه زشتی و ناپاکی را ...


محبوب جاودانه ی من

خِرَد خُرد من از درک حکمت عظیم تو عاجز است.

آزارم میدهد این پلیدی ها ...


خالق بی همتای من...

کجاست ؟

کجاست مفاهیم مجازی مانند عشق و دوستی ؟

به پاکی و عظمتت قسم ندیده ام ... سال هاست دلم برای ذره ای دوستی خالص تنگ شده...


آخرین ارسال ها